آویسا جونمآویسا جونم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

آویسا دختر ناز مامان

عکسهای دختر مهربونم

الهی مامان فداش شه   قربونه خنده هاش شه این دختر مهربون   دوردونه باباش شه اینم یه عکس باخرسی و لباسی که زن دایی جون رباب واسه پاگشا داده   این لبای قرمز رو هم مامان فریده و عمه جون سمیرا از مشهد آوردن این سرهمی هم کادوی کلثوم خاله هستش ...
19 بهمن 1392

اولین مسافرت آویسا

دختر گلم شما هر روز داری خانم بودنت رو بیشتر به ما ثابت می کنی.بابا جون یکم بهمن داشت واسه یه ماموریت کاری به ارومیه می رفت نمی دونم چه جور شد که با وجود اینکه خودش همش میگه تو این هوا بچه رو بیرون نبریم گفت شما رو هم با خودم می برم البته با وجود اتفاقاتی که تو این یه مدت واسه منو بابایی افتاده و حسابی مارو کلافه کرده( به استثنای به دنیا اومدن شما که واقعاً باید خدا رو به خاطرش شاکر باشیم) این بیرون رفتن واسه دوتامون هم لازم بود هر چند که ماموریت کاری بود و یه روزه ضمن اینکه باباجون می خواست تو این یه روز شما رو تست کنه که اگه دختر خوبی بودی ما رو بیشتر بیرون ببره. واسه همین یکم بهمن تا بابا کارهاشو انجام بده و بیاد خونه تا حرکت کنیم م...
4 بهمن 1392

مراسم اسم گذاری عسل مامان

پنج شنبه 14 ام آذر ماه میشد دهمین روز تولد شما. من و باباجون تصمیم گرفته بودیم تو این روز یه مهمونی کوچک و خودمونی واسه مراسم نامگذاری شما بگیریم. صبح پنج شنبه باباجون گفت که می خواد به مناسبت به دنیا آوردن شما فرشته مهربون واسه من کادو بخره واسه همین هم قرار شد ما یه ساعت شما رو به مامان جون بسپریم و با بابایی بریم بیرون خرید. منم یه کمی شیر واسه شما دوشیدم که اگه گرسنه شدی مامان جون اونو بده شما بخوری. منو و بابایی رفتیم بیرون و باباجون واسه من یه نیم ست خوشگل کادو گرفت. هوا خیلی سرد بود و اولین برف امسال داشت روی زمین می نشست موقع برگشتن به خونه ما مقداری از خریدهای مهمونی شب رو انجام دادیم غافل از اینکه شما از خواب بیدار شدی و چون ...
25 آذر 1392

پایان 9 ماه انتظار

بالاخره لحظه ای که ٩ ماه منتظرش بودیم رسید با لطفی که خدا به ما کرد و نظر ویژه دکتر به ما، قرار شد شما عسل مامان ٥ آذر تو بیمارستان موسوی به دنیا بیایید واسه همین من ٤ آذر به همراه بابا و مامان جون رفتیم بیمارستان تا من بستری بشم با اینکه قبلا هماهنگ کرده بودیم که بهمون اتاق ایزوله بدن چون داشتن اون اتاق رو رنگ می کردن مجبور شدم شب اول رو تو یه اتاق دو نفره بمونم همون روز نوار قلب شما رو گرفتن تا کارهای مقدماتی رو واسه عمل شزارین فردا انجام داده باشن. سه شنبه صبح قبل از اینکه باباجون ساک شما رو بیاره و مامان جون هم بیاد پیش من به من گفتن که باید لباسهای مخصوص عمل رو بپوشم تا من آماده بشم باباجون و مامان جون هم اومدن.کلی قبل عمل به واسط...
10 آذر 1392

پنجمین روز تولد دختر گلم

نهم آذز ماه  که می شد پنجمین روز تولد شما یکی یه دونه مامان و بابا باید شما رو می بردیم تا واسه تست تیروئید از پاشنه پاتون نمونه بگیرن بعد اینکه بابایی رفت بیرون و کاراشو انجام داد اومد دنبالمون تا بریم درمانگاه و من و شما و مامان جون و بابایی با هم رفتیم شما هم که دختر خوب و پر طاقتی هستی موقع نمونه گیری صدات در نیومد و اجازه دادی تا خانم پرستار کارشو راحت انجام بده. بعد از ظهر همون روز مامان فریده اومد خونه ما تصمیم گرفته بود گوشهاتو سوراخ کنه و اجازه نداد که ما شما رو ببریم تا بیرون گوشتون رو با دستگاه سوراخ کنن با خودش سوزن و نخ هم آورده بود مجبور شدم زنگ بزنم به دایی جون مهدی و بهش بگم اومدنی الکل بگیره و بیاره بالاخره مراسم سورا...
9 آذر 1392